وقتی پای بیان احساسات و عواطف در میان باشد کلمات نمی توانند گویای تمامی آنها باشند، برای همین گاه از طریق ادراکات سخن می گوییم و حاصل این شیوه ی بیان، هنر است: موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی، سینما و هر آنچه توسط ادراکات مان بیان شود.
بنابراین با شنیدن انواع مختلف موسیقی احساسات متفاوتی را تجربه می کنیم که گاه پاک دگرگون مان می کنند. همین طور با دیدن برخی از تصاویر، نقاشی ها، فیلم ها و مجسمه ها کاملا زیر و رو می شویم.
طبیعت، این هنرمند چیره دست نیز به همین شیوه با ما حرف می زند و بر ما تاثیر می گذارد. وقتی زمزمه رود را می شنویم یا خروش دریا را، آوای پرندگان یا فریاد درندگان را، وقتی به گستره بیابان می نگریم، به انبوه درختان جنگل، به آبی آسمان، به ارتفاع کوهستان، به زرد گندم زار و سبز چمنزار، به برکه ای کوچک یا شاخه گلی معطر و ...، وقتی که عطر آن گل به مشام مان می رسد، یا بوی میوه، گندم، زمین باران زده، و یا مرداب، گندیدگی، سوختن و ... اینها همگی در ما حسی را بر می انگیزند، گاهی هم تداعی گر خاطرات و تجربیات پیشین ما هستند؛ و از آنجا که تجربیات ما متفاوتند احساسات متفاوت و گاه حتی متضادی را با دیدن یک منظره یا شنیدن یک صدای تجربه می کنیم.
احتمالا رنگها یا تصاویری که در نمادهای ملی کشورهای مختلف هست باید به پیشینه احساسی ملت ها نسبت به آنها ارتباطی داشته باشد. کما اینکه هر ملتی در مورد رنگ و طرح پرچم خود توضیحات و تعاریفی دارد. مثلا ایران، ایتالیا و چند کشور دیگر پرچم سه رنگ سبز، سفید و سرخ دارند. حالا سبز را یکی سر سبزی و حاصلخیزی تعریف می کند و دیگری زندگی و شادابی، سفید برای ملتی مظهر پاکی است و برای دیگری سمبل صلح و دوستی، و قرمز برای یکی نماد شهادت است و برای دیگری مظهر شور و نشاط.
با این وجود، باید از کلماتی که خودمان ابداع کرده ایم به نحو احسن استفاده کنیم. حتی وقتی می خواهیم حسی را القا کنیم از توصیفاتی که بر حواس پنجگانه انسان تاثیر می گذارند استفاده کنیم، همان ترفندی که شعرا و نویسندگان در دنیای شعر و ادبیات بکار می برند.
بنابراین با شنیدن انواع مختلف موسیقی احساسات متفاوتی را تجربه می کنیم که گاه پاک دگرگون مان می کنند. همین طور با دیدن برخی از تصاویر، نقاشی ها، فیلم ها و مجسمه ها کاملا زیر و رو می شویم.
طبیعت، این هنرمند چیره دست نیز به همین شیوه با ما حرف می زند و بر ما تاثیر می گذارد. وقتی زمزمه رود را می شنویم یا خروش دریا را، آوای پرندگان یا فریاد درندگان را، وقتی به گستره بیابان می نگریم، به انبوه درختان جنگل، به آبی آسمان، به ارتفاع کوهستان، به زرد گندم زار و سبز چمنزار، به برکه ای کوچک یا شاخه گلی معطر و ...، وقتی که عطر آن گل به مشام مان می رسد، یا بوی میوه، گندم، زمین باران زده، و یا مرداب، گندیدگی، سوختن و ... اینها همگی در ما حسی را بر می انگیزند، گاهی هم تداعی گر خاطرات و تجربیات پیشین ما هستند؛ و از آنجا که تجربیات ما متفاوتند احساسات متفاوت و گاه حتی متضادی را با دیدن یک منظره یا شنیدن یک صدای تجربه می کنیم.
احتمالا رنگها یا تصاویری که در نمادهای ملی کشورهای مختلف هست باید به پیشینه احساسی ملت ها نسبت به آنها ارتباطی داشته باشد. کما اینکه هر ملتی در مورد رنگ و طرح پرچم خود توضیحات و تعاریفی دارد. مثلا ایران، ایتالیا و چند کشور دیگر پرچم سه رنگ سبز، سفید و سرخ دارند. حالا سبز را یکی سر سبزی و حاصلخیزی تعریف می کند و دیگری زندگی و شادابی، سفید برای ملتی مظهر پاکی است و برای دیگری سمبل صلح و دوستی، و قرمز برای یکی نماد شهادت است و برای دیگری مظهر شور و نشاط.
با این وجود، باید از کلماتی که خودمان ابداع کرده ایم به نحو احسن استفاده کنیم. حتی وقتی می خواهیم حسی را القا کنیم از توصیفاتی که بر حواس پنجگانه انسان تاثیر می گذارند استفاده کنیم، همان ترفندی که شعرا و نویسندگان در دنیای شعر و ادبیات بکار می برند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر