۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

کتاب خوانی - جان جهان


دو هفته پیش به جلسه کتابخوانی گروهی از بانوان فرهنگی دعوت شدم که کتاب "جان جهان" را خوانده بودند و بنا بود درباره آن صحبت کنند. البته من هم خیلی دوست داشتم بدانم کسانی که کتاب را خوانده اند چه نظری درباره اش دارند. درست است که من نویسنده کتاب نیستم بلکه در وهله نخست خواننده آن هستم، اما دلیل انتخاب آن برای ترجمه این بود که جان جهان را کتاب قابل تاملی یافتم. بنابراین کنجکاو بودم بدانم دیگران چه برداشتی از آن دارند.

با وجود نظرات مختلف در مورد جزئیات کتاب می توانم بگویم برداشت کلی و نهایی به هم نزدیک بود. تقریبا همه روند مشترک سیر روحی و عقیدتی انسان را که در زندگی والتر، قهرمان داستان، توصیف می شود به گونه ای تجربه کرده و آن را واقعی می دانستند. عده ای به تلخی زبان نویسنده اشاره کردند، برخی پایانش را دوست نداشتند. به علاوه به جنبه های مختلفی که نویسنده به آنها توجه کرده اشاره کردند از جمله مسائل تربیتی، مسائل روانشناختی، سیاسی، مذهبی و غیره. ضمن اشاره به پاره ای موارد که در نظرشان مبهم و یا متناقض بود.

در پایان این گردهمایی بسیار خرسند بودم که با جمعی از آموزگاران و دبیران این مرز و بوم آشنا شده ام که به صورت مستمر و پیگیر کتاب می خوانند و به نقد و بررسی آن می پردازند. به یقین برای آموزش و پرورش موثر دانش آموزان وجود چنین آموزگارانی که علاوه بر رشته تخصصی خود به ادب و فرهنگ نیز می پردازند بسیار لازم و ضروری است.

خانه پدری

آن شب باز هم کوچه پس کوچه های محله قدیمی مان را پشت سر گذاشتم و رفتم به خانه ایام کودکی ام. وقتی از سراشیبی کوچه پایین می رفتم دل توی دلم نبود. به در خانه که رسیدم چند بار کوبه را زدم. خیلی زود در باز شد. عمو جان در را به رویم باز کرد. چشمهایم با دیدنش از تعجب گرد شده بود. هیجان زده گفتم: "عمو جان شمایید! کی آمدید؟"
اما او بی آنکه پاسخی بدهد پشت به من کرد و از پله ها بالا رفت. وارد خانه شدم. همان ترکیب قدیمی را حفظ کرده بود. سمت چپ پلکانی که به طبقه دوم می رفتم، بعد آب انبار و به دنبال آن آشپزخانه. سمت راستِ راهرو، ایوان جلوی اتاق بزرگه و روبه روی آن حیاط قرار داشت و انتهای راهرو در سبز چوبی اتاق پشتی سر جایش بود. از راهرو وارد ایوان شدم. عمه بر تخت توی ایوان نشسته بود. سلام کردم و او با لبخندی جوابم سلامم راداد. بعد رفتم توی اتاق بزرگه و دیدم بابا رو به روی تاقچه ایستاده و عکس دادش را تماشا می کند.
صدایش زدم اما انگار صدایم را نشنید. تا خواستم بروم جلو و بغلش کنم، صدایی از داخل حیاط توجه ام را جلب کرد. رفتم تو حیاط و دیدم ماهی های قرمز و طلایی اند که توی حوض دایره ای شکل وسط حیاط بالا و پایین می پرند و سرو صدا راه انداخته اند. چهار تکه باغچه لچکی دور حوض پر بود از گلهای مینا و میمون و اطلسی، و دو تا بوته گل محمدی هم در آن میانه عطرافشانی می کردند. فهمیدم که عمو جان هنوز هم خوب به گلها می رسد. چقدر دلم برای این خانه و آدم هایش تنگ شده بود. رو کردم به طرف درخت سیب و دیدم هنوز لنگه دمپایی ام آنجاست. برگشتم به طرف اتاق بزرگه، اما همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم زنگ ساعت به صدا درآمد و من را از آن خانه قدیمی و رویاهایش به خانه خودم برگرداند.

روز بعد، تمام طول روز ذهنم مشغول رویای شبانه ام بود. چندمین باری بود که خواب خانه پدری را می دیدم. خانه ای که در آن متولد و بزرگ شده بودم. خانه ای که یاد عزیزان از دست رفته و خاطرات ایام خوش کودکی را برایم زنده می کرد. با خودم عهد کردم که یک روز به آنجا بروم. دلم بدجوری هوایش را کرده بود.

بالاخره وقتش رسیده و امروز باید تصمیم را عملی کنم. بعد از عوض کردن چند تاکسی به حوالی خانه می رسم. از اینجا به بعد باید پیاده بروم. کوچه قهوه خانه ها چندان تغییری نکرده فقط بعضی از آنها نونوار شده اند. انتهای کوچه از پیچ کوچکی می گذرم. اینجا قبلا یک کودکستان بود، دو خانه و یک مغازه کوچک هم آن طرف بود . حالا باید دو تا پیچ دیگر را هم پشت سر بگذارم تا برسم به کوچه خودمان. دلم شور می زند. پیچ اول را پشت سر می گذارم، حالا طرح کوچه ای را که بعد از پیچ دوم به آن خواهم رسید در خیال مجسم می کنم: بعد از دو تا خانه یک هشتی است، همان هشتی که آن وقت ها بارها با ترس و لرز به تاخت ازش رد شدم. بعد از هشتی هم سقا خانه ی کوچکِ نرسیده به کوچه مان قرار دارد که تقریبا رو به روی کوچه تنگه است و بعد آستانه کوچه خودمان نمایان خواهد شد با گلهای اناری که از حیاط همسایه به بیرون سر کشیده اند.

با این خیالات می رسم به خم پیچ دوم و در جا خشکم می زند. اینجا دیگر کجاست؟ طرح خیالم یکسره فرو می ریزد. به جای کوچه باریکی که انتظارش را داشتم خیابان عریضی پیش رویم پدیدار می شود. پاک غافلگیر شده ام. همان طور که زنگ ساعت مرا از خواب پراند و به رویای شیرینم خاتمه داد، عبور از این پیچ هم تصویر ذهنی ام را شکسته و خواب بیداری ام را آشفته کرده.
ها... چه خوش خیال! گیریم که کوچه و خانه پدری دست نخورده پیدا کنم. اما بعدش چی؟ دیگر نه عموجان در را به رویم باز می کند، نه عمه تو ایوان، روی تخت نشسته و بهم لبخند می زند، و نه بابا تو اتاق ایستاده.
بی اختیار زمزمه می کنم: می رن آدما، آااا... از اونا فقـــــــ ـ ـ ط خاطره هاشـــــــ ـ ـ ـون، می مونه برجا !