آن شب باز هم کوچه پس کوچه های محله قدیمی مان را پشت سر گذاشتم و رفتم به خانه ایام کودکی ام. وقتی از سراشیبی کوچه پایین می رفتم دل توی دلم نبود. به در خانه که رسیدم چند بار کوبه را زدم. خیلی زود در باز شد. عمو جان در را به رویم باز کرد. چشمهایم با دیدنش از تعجب گرد شده بود. هیجان زده گفتم: "عمو جان شمایید! کی آمدید؟"
اما او بی آنکه پاسخی بدهد پشت به من کرد و از پله ها بالا رفت. وارد خانه شدم. همان ترکیب قدیمی را حفظ کرده بود. سمت چپ پلکانی که به طبقه دوم می رفتم، بعد آب انبار و به دنبال آن آشپزخانه. سمت راستِ راهرو، ایوان جلوی اتاق بزرگه و روبه روی آن حیاط قرار داشت و انتهای راهرو در سبز چوبی اتاق پشتی سر جایش بود. از راهرو وارد ایوان شدم. عمه بر تخت توی ایوان نشسته بود. سلام کردم و او با لبخندی جوابم سلامم راداد. بعد رفتم توی اتاق بزرگه و دیدم بابا رو به روی تاقچه ایستاده و عکس دادش را تماشا می کند.
صدایش زدم اما انگار صدایم را نشنید. تا خواستم بروم جلو و بغلش کنم، صدایی از داخل حیاط توجه ام را جلب کرد. رفتم تو حیاط و دیدم ماهی های قرمز و طلایی اند که توی حوض دایره ای شکل وسط حیاط بالا و پایین می پرند و سرو صدا راه انداخته اند. چهار تکه باغچه لچکی دور حوض پر بود از گلهای مینا و میمون و اطلسی، و دو تا بوته گل محمدی هم در آن میانه عطرافشانی می کردند. فهمیدم که عمو جان هنوز هم خوب به گلها می رسد. چقدر دلم برای این خانه و آدم هایش تنگ شده بود. رو کردم به طرف درخت سیب و دیدم هنوز لنگه دمپایی ام آنجاست. برگشتم به طرف اتاق بزرگه، اما همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم زنگ ساعت به صدا درآمد و من را از آن خانه قدیمی و رویاهایش به خانه خودم برگرداند.
روز بعد، تمام طول روز ذهنم مشغول رویای شبانه ام بود. چندمین باری بود که خواب خانه پدری را می دیدم. خانه ای که در آن متولد و بزرگ شده بودم. خانه ای که یاد عزیزان از دست رفته و خاطرات ایام خوش کودکی را برایم زنده می کرد. با خودم عهد کردم که یک روز به آنجا بروم. دلم بدجوری هوایش را کرده بود.
بالاخره وقتش رسیده و امروز باید تصمیم را عملی کنم. بعد از عوض کردن چند تاکسی به حوالی خانه می رسم. از اینجا به بعد باید پیاده بروم. کوچه قهوه خانه ها چندان تغییری نکرده فقط بعضی از آنها نونوار شده اند. انتهای کوچه از پیچ کوچکی می گذرم. اینجا قبلا یک کودکستان بود، دو خانه و یک مغازه کوچک هم آن طرف بود . حالا باید دو تا پیچ دیگر را هم پشت سر بگذارم تا برسم به کوچه خودمان. دلم شور می زند. پیچ اول را پشت سر می گذارم، حالا طرح کوچه ای را که بعد از پیچ دوم به آن خواهم رسید در خیال مجسم می کنم: بعد از دو تا خانه یک هشتی است، همان هشتی که آن وقت ها بارها با ترس و لرز به تاخت ازش رد شدم. بعد از هشتی هم سقا خانه ی کوچکِ نرسیده به کوچه مان قرار دارد که تقریبا رو به روی کوچه تنگه است و بعد آستانه کوچه خودمان نمایان خواهد شد با گلهای اناری که از حیاط همسایه به بیرون سر کشیده اند.
با این خیالات می رسم به خم پیچ دوم و در جا خشکم می زند. اینجا دیگر کجاست؟ طرح خیالم یکسره فرو می ریزد. به جای کوچه باریکی که انتظارش را داشتم خیابان عریضی پیش رویم پدیدار می شود. پاک غافلگیر شده ام. همان طور که زنگ ساعت مرا از خواب پراند و به رویای شیرینم خاتمه داد، عبور از این پیچ هم تصویر ذهنی ام را شکسته و خواب بیداری ام را آشفته کرده.
ها... چه خوش خیال! گیریم که کوچه و خانه پدری دست نخورده پیدا کنم. اما بعدش چی؟ دیگر نه عموجان در را به رویم باز می کند، نه عمه تو ایوان، روی تخت نشسته و بهم لبخند می زند، و نه بابا تو اتاق ایستاده.
بی اختیار زمزمه می کنم: می رن آدما، آااا... از اونا فقـــــــ ـ ـ ط خاطره هاشـــــــ ـ ـ ـون، می مونه برجا !
اما او بی آنکه پاسخی بدهد پشت به من کرد و از پله ها بالا رفت. وارد خانه شدم. همان ترکیب قدیمی را حفظ کرده بود. سمت چپ پلکانی که به طبقه دوم می رفتم، بعد آب انبار و به دنبال آن آشپزخانه. سمت راستِ راهرو، ایوان جلوی اتاق بزرگه و روبه روی آن حیاط قرار داشت و انتهای راهرو در سبز چوبی اتاق پشتی سر جایش بود. از راهرو وارد ایوان شدم. عمه بر تخت توی ایوان نشسته بود. سلام کردم و او با لبخندی جوابم سلامم راداد. بعد رفتم توی اتاق بزرگه و دیدم بابا رو به روی تاقچه ایستاده و عکس دادش را تماشا می کند.
صدایش زدم اما انگار صدایم را نشنید. تا خواستم بروم جلو و بغلش کنم، صدایی از داخل حیاط توجه ام را جلب کرد. رفتم تو حیاط و دیدم ماهی های قرمز و طلایی اند که توی حوض دایره ای شکل وسط حیاط بالا و پایین می پرند و سرو صدا راه انداخته اند. چهار تکه باغچه لچکی دور حوض پر بود از گلهای مینا و میمون و اطلسی، و دو تا بوته گل محمدی هم در آن میانه عطرافشانی می کردند. فهمیدم که عمو جان هنوز هم خوب به گلها می رسد. چقدر دلم برای این خانه و آدم هایش تنگ شده بود. رو کردم به طرف درخت سیب و دیدم هنوز لنگه دمپایی ام آنجاست. برگشتم به طرف اتاق بزرگه، اما همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم زنگ ساعت به صدا درآمد و من را از آن خانه قدیمی و رویاهایش به خانه خودم برگرداند.
روز بعد، تمام طول روز ذهنم مشغول رویای شبانه ام بود. چندمین باری بود که خواب خانه پدری را می دیدم. خانه ای که در آن متولد و بزرگ شده بودم. خانه ای که یاد عزیزان از دست رفته و خاطرات ایام خوش کودکی را برایم زنده می کرد. با خودم عهد کردم که یک روز به آنجا بروم. دلم بدجوری هوایش را کرده بود.
بالاخره وقتش رسیده و امروز باید تصمیم را عملی کنم. بعد از عوض کردن چند تاکسی به حوالی خانه می رسم. از اینجا به بعد باید پیاده بروم. کوچه قهوه خانه ها چندان تغییری نکرده فقط بعضی از آنها نونوار شده اند. انتهای کوچه از پیچ کوچکی می گذرم. اینجا قبلا یک کودکستان بود، دو خانه و یک مغازه کوچک هم آن طرف بود . حالا باید دو تا پیچ دیگر را هم پشت سر بگذارم تا برسم به کوچه خودمان. دلم شور می زند. پیچ اول را پشت سر می گذارم، حالا طرح کوچه ای را که بعد از پیچ دوم به آن خواهم رسید در خیال مجسم می کنم: بعد از دو تا خانه یک هشتی است، همان هشتی که آن وقت ها بارها با ترس و لرز به تاخت ازش رد شدم. بعد از هشتی هم سقا خانه ی کوچکِ نرسیده به کوچه مان قرار دارد که تقریبا رو به روی کوچه تنگه است و بعد آستانه کوچه خودمان نمایان خواهد شد با گلهای اناری که از حیاط همسایه به بیرون سر کشیده اند.
با این خیالات می رسم به خم پیچ دوم و در جا خشکم می زند. اینجا دیگر کجاست؟ طرح خیالم یکسره فرو می ریزد. به جای کوچه باریکی که انتظارش را داشتم خیابان عریضی پیش رویم پدیدار می شود. پاک غافلگیر شده ام. همان طور که زنگ ساعت مرا از خواب پراند و به رویای شیرینم خاتمه داد، عبور از این پیچ هم تصویر ذهنی ام را شکسته و خواب بیداری ام را آشفته کرده.
ها... چه خوش خیال! گیریم که کوچه و خانه پدری دست نخورده پیدا کنم. اما بعدش چی؟ دیگر نه عموجان در را به رویم باز می کند، نه عمه تو ایوان، روی تخت نشسته و بهم لبخند می زند، و نه بابا تو اتاق ایستاده.
بی اختیار زمزمه می کنم: می رن آدما، آااا... از اونا فقـــــــ ـ ـ ط خاطره هاشـــــــ ـ ـ ـون، می مونه برجا !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر