از لحظه ای که پا به این دنیا می گذاریم آموزش زندگی شروع می شود. معمولا اولین آموزشها در محیط خانه و خانواده است و بعد در مدرسه. زبان مادری را اول در خانواده و بعد در مدرسه یاد می گیریم، همین طور باورهای دینی و اصول اخلاقی را که تا رسیدن به سن بلوغ بدون درک واقعی آنها، طوطی وار تکرارشان می کنیم.
وقتی به سن بلوغ می رسیم نیاز به استقلال باعث می شود شروع کنیم به تجربه زندگی و سبک و سنگین کردن آموخته های دوران کودکی مان. به آنها با دیده های متفاوت می نگریم، گاه با تحسین و گاه با تردید و گاه حتی با انکار. و این مرحله ای حیاتی است در رشد معنویت وجود ما که نباید سرسری از آن بگذریم. زیرا بدون طی کردن این دوره، به قول روانشناس ها هرگز بند ناف عاطفی مان قطع نخواهد شد، به بلوغ عاطفی و معنوی نخواهیم رسید و ایمان واقعی را که منجر به آرامش می شود در آغوش نخواهیم کشید.
برای یادگیری ترجمه مسیر مشابه ای را باید طی کرد. ابتدا آموزش زبان، ساختارهای زبانی و اصول و روش ترجمه که معادل آموخته های خردسالی ما از زندگی است؛ سپس آزمودن آنها با محک تجربه که تحسین و تردید و انکار به آموخته های پیشین را به دنبال دارد. سرانجام یافتن روش ها و اصولی که از آن خود ماست و به مدد تجربه و تحلیل به دست می آید، گرچه در کل تکرار یافته های دیگران باشد. اینجاست که دیگر تقلید جایی ندارد و هر آنچه هست نوآوری و ابتکار است.
انسان تنها موجودی است که ذهن پردازشگر دارد و به شکرانه این موهبت که خداوند منحصرا به او عنایت کرده، وظیفه دارد به کمال از این قدرت بهره گیرد، چرا که عدم استفاده از این قابلیت ممتاز کفران نعمت است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر